به نام بی نام او
ملودی کرم
من از ابر می بارم
من با ابر می بارم
من ابرم...
دیروز پدر خوشحال بود
پدر به من گفت فردا می بارم.
پدر می دانست که باید بارید... باید بارید!
پدر دلیلی برای باریدن داشت
آن زمان من جزئی از پدر بودم... هنوز "من" نبودم... هنوز متولد نشده بودم
صبح امروز پدر همه ما را بیدار کرد... پدر مثل همیشه لبخند می زد.
به ما گفت: "فرزندانم متولد شوید."
و با تمام وجودش به ما عشق ورزید
و ما همه متولد شدیم و آماده شدیم که از پدر بباریم
من از پدر چکیدم
هوا سرد بود. ولی سایه پدر همیشه روی سرم بود.
دانه های اطرافم از من دور و دورتر می شدند...
پائین را نگاه کردم...
رنگ بود... رنگ... رنگ... رنگ...
ترسیدم... گم شدم... یادم رفت سایه پدر را
افتادم روی یک برگ و چکیدم
به خاک فرو رفتم و هزاران گله کردم از پدر که مرا متولد کرد.
که مرا گم کرد.
که من از ابر به خاک افتادم.
و اشک ریختم
نشنیدم صدای پدر را که صدایم می کرد
و باز هم سایه پدر یادم رفت...
اما پدر رحیم هم بود
پدر در آرزوی وصال بود؛ بار ها بیشتر از من
پدر آفتاب را فرستاد تا ما بازگردیم...
پدر می خواست ما رجعت کنیم
و ما مقاومت می کردیم. سعی می کردیم آخرین قطره ای باشیم که بخار می شود...اشک ریختیم در فراق قطره ها و گله کردیم
سایه پدر را ندیدیم...
نوبت من شد
پدر را محکوم کردم
و بخار شدم
یادم نیست از آن پس را... ولی من و پدر هنوز یک ابریم
و من هنوز در لحظه چکیدن از پدرم
و نگاه می کنم به قطره هایی که یادشان می رود سایه پدر را
و نگاهشان به پائین است
به رنگ و رنگ و رنگ...
© کپی رایت توسط : سایت همراهان عرفان کیهانی (حلقه) (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
کپی برداری مطالب با ذکر منبع امکان پذیر است .