هرکه سودای تو دارد چه غم از هرکه جهانش---نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش---آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش---وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش---هر که از یار تحمل نکند، یار مگویش---وآن که در عشق ملامت نکشد، مرد مخوانش---به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق---مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش---خفته ی خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی---عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش---شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت---که همه عمر نبودست چنین سرو روانش---گفتم از ورطه ی عشقت به صبوری به درآیم---باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش---عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیرد---بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش---نرسد ناله ی سعدی به کسی در همه عالم---که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فغانش---(سعدی شیرازی)
    کاربر میهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
 
 
منوی اصلی

فرازی از آسمان
•  قرآن کریم

آمار کاربران

فهرست مطالب
ارتباط ویژه

ارتباط ویژه
نام اعضا

شعور و ضد شعور
  

پیوندها
:: سایت سایمنتولوژی
:: وبلاگ همراهان کشور ترکیه
:: سایت همراهان تبریز
:: وبلاگ همراهان خوزستان
:: وبلاگ همراهان کردستان
:: سایت همراهان کرج
:: سایت همراهان کرمان
:: وبلاگ همراهان لرستان
:: سایت همراهان مازندران
:: وبلاگ همراهان همدان

   
  من و پدر




من و پدر

 
به نام بی نام او
 
ملودی کرم
 
من از ابر می بارم
من با ابر می بارم
من ابرم...
 
دیروز پدر خوشحال بود
پدر به من گفت فردا می بارم.
پدر می دانست که باید بارید... باید بارید!
پدر دلیلی برای باریدن داشت
آن زمان من جزئی از پدر بودم... هنوز "من" نبودم... هنوز متولد نشده بودم
صبح امروز پدر همه ما را بیدار کرد... پدر مثل همیشه لبخند می زد.
به ما گفت: "فرزندانم متولد شوید."
و با تمام وجودش به ما عشق ورزید
و ما همه متولد شدیم و آماده شدیم که از پدر بباریم
 
من از پدر چکیدم
 
هوا سرد بود. ولی سایه پدر همیشه روی سرم بود.
دانه های اطرافم از من دور و دورتر می شدند...
پائین را نگاه کردم...
رنگ بود... رنگ... رنگ... رنگ...
ترسیدم... گم شدم... یادم رفت سایه پدر را
افتادم روی یک برگ و چکیدم
به خاک فرو رفتم و هزاران گله کردم از پدر که مرا متولد کرد.
که مرا گم کرد.
که من از ابر به خاک افتادم.
و اشک ریختم
نشنیدم صدای پدر را که صدایم می کرد
و باز هم سایه پدر یادم رفت...
اما پدر رحیم هم بود
پدر در آرزوی وصال بود؛ بار ها بیشتر از من
پدر آفتاب را فرستاد تا ما بازگردیم...
پدر می خواست ما رجعت کنیم
و ما مقاومت می کردیم. سعی می کردیم آخرین قطره ای باشیم که بخار می شود...اشک ریختیم در فراق قطره ها و گله کردیم
 
سایه پدر را ندیدیم...
 
نوبت من شد
پدر را محکوم کردم
و بخار شدم
 
یادم نیست از آن پس را... ولی من و پدر هنوز یک ابریم
و من هنوز در لحظه چکیدن از پدرم
و نگاه می کنم به قطره هایی که یادشان می رود سایه پدر را
و نگاهشان به پائین است
به رنگ و رنگ و رنگ...










© کپی رایت توسط : سایت همراهان عرفان کیهانی (حلقه) (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
کپی برداری مطالب با ذکر منبع امکان پذیر است .

(تعداد بازدید : 1477 بار)

[ بازگشت ]
 
   


  صفحه اصلی | تماس با ما | ارسال مطلب | سخنان شما | بحث هفته | مقالات سایت | معرفی به دوستان | فروشگاه | جستجو  
 

Copyright © by PHPNuke, Design: Interuniversalfans.com xplorer compatible - version 8 recommended