هرکه سودای تو دارد چه غم از هرکه جهانش---نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش---آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش---وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش---هر که از یار تحمل نکند، یار مگویش---وآن که در عشق ملامت نکشد، مرد مخوانش---به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق---مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش---خفته ی خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی---عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش---شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت---که همه عمر نبودست چنین سرو روانش---گفتم از ورطه ی عشقت به صبوری به درآیم---باز می بینم و دریا نه پدیدست کرانش---عهد ما با تو نه عهدی که تغیّر بپذیرد---بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش---نرسد ناله ی سعدی به کسی در همه عالم---که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فغانش---(سعدی شیرازی)
    کاربر میهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )
 
 
منوی اصلی

فرازی از آسمان
•  قرآن کریم

آمار کاربران

فهرست مطالب
ارتباط ویژه

ارتباط ویژه
نام اعضا

شعور و ضد شعور
  

پیوندها
:: سایت سایمنتولوژی
:: وبلاگ همراهان کشور ترکیه
:: سایت همراهان تبریز
:: وبلاگ همراهان خوزستان
:: وبلاگ همراهان کردستان
:: سایت همراهان کرج
:: سایت همراهان کرمان
:: وبلاگ همراهان لرستان
:: سایت همراهان مازندران
:: وبلاگ همراهان همدان

   
  آسیابان و اسب




 
به نام بی نام او
 
جوشقانی
 
زیر درختی به سنگی تکیه داده بود دست بلند کرد و به گرمی مرا دعوت به چای کرد! نزدیک شدم و سلام کردم ! علیک گفت! کوله بارم را زمین گذاشتم! پرسید از کجا می آیی؟ گفتم از هیاهوی زندگی! پرسید چه خبر از زندگی؟ گفتم  تکرار! دورباطل!  دست به موهای پرپشت و سفیدش کشید و گفت امان از قانون تکرار و چرخ! پرسیدم شما اینجا چه می کنید؟ با سر به پشت سرم اشاره کرد و گفت آسیابانم! برگشتم! نگریستم! عجب ! چطورتاکنون متوجه آسیاب قدیمی نشده بودم! گفتم پس سالهای زیادی را باید اینجا گذرانده باشی! استکان چای را بدستم دادو گفت : بسیار! پرسیدم در این گذر چه آسیاب می کنی ؟ با تبسمی حکیمانه گفت : هرچه  که محصولت باشد! تعجب کردم! با خنده گفتم: من کشت و محصولی ندارم! سری تکان داد وگفت: مگر می شود! همه انسانها در  مزرعه بزرگ دنیا کشته خود را درو می کنند! خنده ام رنگ باخت و یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو! پرسیدم تو که آسیابانی؟! در همه عمر خود چه کشته ای؟ گفت کشته ام عملم وحاصلش یافته های من است! دراین عمر یافتم  صبوری را از سنگ زیرین آسیاب و اینکه  اگر هردوسنگ همسو بچرخند هیچ دانه سختی به درستی نرم نگردد! یافتم نرمی و سپیدی را در دل سختی و خرد کردن آن! ویافتم قانون حرکت را درکیفت محصول و اثر پذیری محصول را از نوع وعامل حرکت!
حیرت وگنگی  را از چهره ام خواند و بدون آنکه پرسشی دیگر کنم ادامه داد.
در جوانی ام این آسیاب بادی بود ! هروقت باد می وزید سنگ می چرخید و به من انگیزه حرکت می داد! اما دائم نبود! بعدها یافتم باد شاید همان نفس انسان باشد! پس هرچه نرم کنم شاید بوی نفس بگیرد!
در میان سالی اسبی اختیار کردم و آسیاب را از بادی به عصاری تغییردادم! سالها گذشت روزی هنگام کار اسب که پیر شده بود با سر به زمین خورد و گردنش شکست! بالای سرش رفتم به از درد به خود می غلتید و ناله می زد! نقاب را از چشمانش برداشتم! با چشمهانی خیس به چشمانم خیره شده بود! با آن نگاه همه حرف خود را به من منتقل کرد! می گفت: در تمام مدت خدمتم همیشه چشمهای مرا می بستی! ومن در ذهنم مجسم می کردم که در دشتها ی سبزوخرم می دوم! حتی رقص پروانه ها و گلها را انگارمی دیدم! هر روزی که جو آسیاب می کردم بوی آن در روح و روان  من می پیچید و مرا مست می کرد! دنبال بوی خوش آن می دویدم همیشه  حسرت خوردن مشتی از آن را در آن حال داشتم و شام خسته ام را  با وعده شاید فردا! به صبح می رساندم! اما حال امیدی به صبح دیگر نیست ! اما تو ای آسیابان  خود را آزاد کن و بیاموز که در دور عصاری دنیا چون من نیافتی!
او را در زیر همین درخت دفن کردم! و از ناآگاهی و عمل خود شرمسار تا مدتها بجای آن نجیب اهرم سنگ آسیاب را به  خود بستم! چشمها را می بستم با لباس احرام و  آسیابانی مانند طواف کعبه دور سنگ تحتانی  و همراه با سنگ فوقانی می چرخیدم و رمی می کردم خود بسته شده به سنگ رمی را! وگریان و نالان طلب استغفار می نمودم ! انگار زیر سنگ خود را آسیاب می کردم  و در یافتم در آن مدت هرچه آرد شده بود بوی خود خواهی و طمع  گرفته بود! حرکت وجود او (اسب)  درآسیاب وجودی و درونی من بود! منی که دلم سخت تر از سنگ آسیاب شده بود. تصمیم گرفتم و قبل از پیری آسیاب عصاری را به آسیاب آبی تغییر دادم! چرا که آب حیات است و برای انسان حیات همان آگاهی از جهان هستی و خالق بی همتای آن ! و هرچه در این آسیاب نرم شود بوی کمال می دهد وبرای انسان مشتاق به آن به مانند بوی نان گرم و تازه می دهد در دهان گرسنه!
اینها کشته یک آسیابان است ! کشته ای نه در بستر زمین به مانند دانه ! بلکه کشته ای در بسترمکان با صبوری و یاری بستر زمان و ادراک ابزار رشد انسان یعنی تضاد است.
حال تو ای عزیز گرامی که از هیاهوی زندگی می آیی تو بگو ! چه کشته ای؟
سر بلند کردم پرده های اشک مجال نمی داد کم کم تصویر و صدای آسیابان محو تر و محو ترو دورتر می شد چشمهایم  را پاک کردم آسیابان دیگر نبود! آتشی نبود! حتی کتری سیاه او هم نبود! از جا برخاستم زیر درخت سنگ آسیابی روی زمین بود.
کوله به دوش انداختم! من تشنه از درس آنروز در قمقمه را باز کردم و آب آنرا به احترام آن دو بر سنگ ریختم! و حیران راهی شدم! و هنوز درس اوبرایم ادامه داشت که ازهیاهو ها و هیولا های زندگی نترس و فرار نکن! بدان که از خاکی! و به مانند خشتی خام می مانی! اگر در کوره تفتیده دنیا پخته نشوی در آسیاب دنیا خاک نرمی خواهی شد و باد نفس ترا به اقصی نیستی انسانی خواهد برد.
 










© کپی رایت توسط : سایت همراهان عرفان کیهانی (حلقه) (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
کپی برداری مطالب با ذکر منبع امکان پذیر است .

(تعداد بازدید : 1455 بار)

[ بازگشت ]
 
   


  صفحه اصلی | تماس با ما | ارسال مطلب | سخنان شما | بحث هفته | مقالات سایت | معرفی به دوستان | فروشگاه | جستجو  
 

Copyright © by PHPNuke, Design: Interuniversalfans.com xplorer compatible - version 8 recommended